تبليغاتX
حرفهای قرقوروتی

حرفهای قرقوروتی

حرفهای قرقوروتی ما که با ترشی وشیرینی همراه شده

اینجا همیشه برام دنیای خوبی بوده وهست ولی خب هر چیزی پایانی داره اینم آخرین روز وبلاگ نویسیمه.

آقای ایلکس چند روز قبل با خانواده اومدن خونمون واقعا هیجان انگیز بود اینکه آقای ایکس خونمون باشه اونم با اون مظلومیت.خداراشکر با همه دلشوره هایی که داشتیم دوطرف خیلی راضی بودنو به توافق رسیدن و ما تا چند روز آینده رسما مال هم میشیم.

نمیدونم چطور باید خداحافظی کنم خداحافظی من یعنی دیگه  نمینویسم ولی به همتون سر میزنم ومطالب همتونو میخونم.وهمونطور عین قبل همتونو دوست دارم.

برای کسری:

روزای خوبیو باهات گذروندم و خیلی چیزا یاد گرفتم. هیچ وقت خنده ها وشوخی هاتو فراموش نمیکنم امیدوارم برام دعا کنی که تو مسیر جدید زندگیم موفق باشم منم برات دعا میکنم که هر جا هستی وهرکاری میکنی موفق باشی.به نظرم تو یه آدم فوق العاده ای پس هیچ وقت خودتو فراموش نکن.خیلی هم به فکر خودت باش.مطمین باش همیشه برات دعا میکنم.

به دعاهای همه ی شما نیاز دارم.امیدوارم برام دعا کنید.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391ساعت 16:3  توسط هستی  | 

الان محل کارم هستم ویه فرصتی شد تا بیام از این روزها بگم

تو چند روز گذشته یه اتفاقایی افتاد(خواستگارو این حرفا) که باعث شد خانواده من وآقای ایکس پا پیش بذارن و یه قرارایی برای بعد بزارن.البته آقای ایکس خیلی خوشحاله ومیگه خیالم راحت شدو ازین حرفا اما هنوز خیال من ناراحته ولی فکر میکنم این حسای استرس واین حرفا طبیعیه.

برای همینم این روزا فقط به بازار رفتن واومدم میگذره کم کم داریم به روزای وصال نزدیک میشیم ومن هر روز یادم میاد که چه چیزایی کم دارم آخر هفته هم قراره آقای ایکس بیادو با هم بریم خرید تا هم برای تولدش کادو بخرم هم اینکه خودمون چیزایی که لازم داریمو بخریم.البته اینم بگم که آقامون اصلا فرصت سوپرایز کردن واین چیزارو بهم نمیده همه ی مناسبتارو از چند ماه قبلش به یاد داره وهر روز یادآوری میکنه{اسمایلی یه لبخند}برای همینم راحت بهش گفتم واسه تولدش میخوام یه پیراهن برای شب خواستگاری بخرم وآقا هم با کمال میل پذیرفت اینطوری خیال منم راحت شد.

پی نوشت:ببخشید تازه امروز تونستم کامنت ها رو تایید کنم.

به قول این برنامه های تلویزیونی تا درودی دیگر بدرود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 12:24  توسط هستی  | 


سلام سال نو همگی مبارک

امسال برخلاف هرسال عید مسافرت نرفتیم .ماشالله انقدم سرمون شلوغ بود که اصلا نفهمیدیم این

چند روز چطور گذشت از امروزم کار شروع شد.

یه سوپرایز بزرگ این بود که همینکه صفحه نظراتو باز کردم پیغامای کسری رو دیدم.کسری جان واقعا خوشحال شدم که به یادم بودی وخداراشکر سالم وسلامتی.عید توام مبارک.منم همیشه به یادتم وبهتریم دوست برام بودیو هستی.نمیدونم چرا این کام قاطی کرده همش تایپام قاطی میاد.میترسم بیشتر ازین بنویسم هرچ

ی نوشته بودم بپره.سال خوبی داشته باشید فعلا فداتون.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 12:24  توسط هستی  | 

دارم از دلشوره میمیرم

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااایا تویی که همیشه بودنتو بهم ثابت کردی پس کجایی؟؟؟؟؟


بعد نوشت

خدایا شکرت که بازم حضورتو نشون دادیدق اومدم ولی به خیر گذشتآقای ایکس صبح زنگید که داره میاد و به محض رسیدن بهم زنگ میزنه ولی هنوز خبری ازش نبود با اوضاع خراب جاده ها بدجوری نگرانش شده بودم هرجور حساب میکردم میدیم راه۴ساعته نباید ۱۰ساعت طول بکشه. تا اینکه همین حالا زنگید که رسیده هوووووووووووووووووووووورا

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 19:10  توسط هستی  | 

دیشب داشتیم برنامه شما هم دعوتید رو میدیدم موندم تو خاطرات این زوج خوشبخت.من موندم واقعا دونفر تو مدت۸سال دوستی خاطرات جالب تر از اینا نداشتن؟اینا که همش سوتی آقا دوماد بود.ولی یه جنبه مثبتی که داشت  این بود که فکرم رفت سمت خاطرات خودم کلی هم خندیدماین برنامه باعث میشه آدم به خاطرات خودش فکر کنه وببینه چه لحظات خوبی داشته.حالا نمیدونم نظر دهی تو این برنامه بر اساس بهترین عروس وداماد انجام میشه یا بر اساس بهترین جشن عروسی
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 13:25  توسط هستی  |